روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين سجاده اش عبور کرد.مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:
"هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟"
مجنون به خود آمد و گفت:
"من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟"
«خدايا! ميداني كه چه ميكشم، پنداري چون شمع ذوبميشوم، ما از مردن نميهراسيم اما ميترسيم بعد از ما ايمان راسرببرند و اگر سوزيم روشنايي ميرود و جاي خود را دوباره بهشب ميسپارد. پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيدآينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايدامروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيدنشود.
عجب دردي! چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زندهميشديم تا دوباره شهيد شويم؟»
| سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 19:12 | توسط:ساینا..ف:م | ||||
| روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هائي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشقها را همه با دور کمر ميسنجند خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد عشقهائي که سر پيچ خيابان برسد | |||||
منبع:http://mgfree.blogfa.com/
باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهی برای خواندن یک شعر لازم است روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم این بار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من باید که قیچی چمنم را عوض کنم
پیراهنی به غیر غزل نیست در برم گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف یار پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم
شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود باید تمام آن چه منم را عوض کنم
دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست وقتی که شیوه ی سخنم را عوض کنم
مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند باید چراغ مه شکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت خودرو نشسته ام امروز می روم لگنم را عوض کنم
تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد روزی هزار بار فنم را عوض کنم
با من برادران زنم خوب نیستند باید برادران زنم را عوض کنم
دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟ یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار مجبور می شوم کفنم را عوض کنم